قدمت روان شناسی دین

لیــدا کاکیا / یک شنبه 25 سرطان 1396/

بخش نخست/

mandegar-3روان‌شناسی دین، آن‌گونه که امروز دریافت می‌شود، موجودیتش را به هم‌زمانی پیدایش دین‌پژوهی تطبیقی در قرن نوزدهم اروپا با پیدایش دو رشتۀ دیگر که در آغاز با دین بی‌ارتباط بود، مدیون است. این دو رشته عبارت‌اند از: روان‌شناسی اعماق (۱) که در حوزۀ علوم پزشکی به عنوان نخستین جست‌وجوی منظم نظریه‌یی در باب ضمیر ناخودآگاه، برای درمان بیماری‌های روانی پدیدار شد و دیگر، فیزیولوژی روان‌شناختی (۲) بود که از فیزیولوژی منشعب شد و درواقع می‌کوشید تا سنجش و آزمایش‌گری عینی را جایگزین نظریۀ فلسفی ادراک کند.
به‌رغم دانش وسیع و رهیافت وسیع‎المشرب که در آثار نخستین پیشتازان روان‌شناسی دین مشهود بود، این نیاکان دوگانه، این رشته را به دو رویکرد متعارض مقید کردند که سرانجام طیف رهیافت‌های امروزه در زمینۀ روان‌شناسی دین را تشکیل داد، نه مفهوم بعد ناخودآگاه روح و اهمیتش در تعادل شخصیت تازه و نوظهور بود و نه اطلاق چنین بینش‌ها و برداشت‌هایی به پدیدارهای دینی. هم تمدن‌های شرق و هم تمدن‌های غرب، قرن‌ها در باب روح و انواع و اقسام روش‌های دینی برای درمان نابه‌سامانی‌های روحی، بحث و بررسی فلسفی داشتند. این واقعیت، کسانی را که طرفدار شاخۀ تجربه‌گرای افراطی این رشته بودند، به این شکایت کشاند که ادعا کنند سهم و یاری روان‌شناسی اعماق به روان‌شناسی دین، فقط کمی فراتر از گردآوری نقد و نظرهای پراکنده در طول تاریخ فکر و فرهنگی، در ذیل عنوان مشکوک روان‌گری (۳) است.
در همین مدت، باب شدنِ روش‌های علمی بر وفق الگوی علوم فیزیکی در زمینۀ مطالعۀ ابعاد روان‌شناختی دین، در حکم حلقه‌یی از سلسله تلاش‌هایی است که حتا در مبدا و منشای خود فلسفه هم کندوکاو می‌کند تا بتواند دین را بر وفق اصول خردگرایانه تبیین کند. منتقدان رهیافت فیزیولوژیابی روان‌شناختی به دین چنین احتجاج می‌کنند که صرف همین امر که دین دوام می‌یابد تا به عنوان ماده و محتوای این تازه‌ترین کوشش و پژوهش عقلانی عمل کند و در زیر فشار کشفیات آن هیچ نشانه‌یی از ضعف، فتور و سستی نشان نمی‌دهد، باید به پژوهش‌گران تجربه‌گرا هشدار دهد که ملاحظه کنند چه‌گونه آن جنبه‌هایی از دین که آنان می‌توانند تقطیع کنند یا به قالب‌های کمی درآورند، در واقع از هستۀ اصلی تجربۀ دینی به دور است. خوش‌بختانه، اغلب پژوهش‌های روان‌شناسی دین، با انواع و اقسام رهیافت‌ها، به نحو پخته و پیشرفته‌یی برخوردار از استفادۀ منظم از سنجش‌ها و اندازه‌گیری‌های (آزمایشگاهی علمی) و هم شیوه‌های درون‌نگرانه است. نظر به منشای این رشته، کل این روند، از محصولات آکادمیک غربی است. البته این رشته، مدام فرهنگ‌های آسیایی را چنان که باید و شاید، به حساب آورده و به بررسی گرفته است؛ ولی در این صورت هم این رشته یک روش تحلیلی است که برای سنت‌های غیرغربی، بیگانه است و حداکثر این‌که می‌تواند به عنوان یک ساختار اکتشافی، برای بازخوانی و بازبینیِ آن‌ها اطلاق شود. در واقع، کوشش‌های دستگاه‌مندانه برای ایجاد روان‌شناسی‌های دین که بر مدل‌های غیرغربی فلسفه، دین و طب استوار باشد، وجود خارجی ندارد.
در این مقاله، کوشش خواهد شد که ابتدا طرحی از تاریخ و پیدایش و تحول روان‌شناسی دین با اشاره به اندیشه و نظریه‌پردازانِ بزرگِ آن و سپس مجملی از خصیصه‌های بیانگر و عمدۀ آن عرضه شود.
تاریخ تحول
هر چند کاربرد واژۀ روان‌شناسی دین به عنوان حوزه‌های خاص پژوهش علمی، ابتدا در اروپای قرن نوزدهم ظاهر شد، پدیده‌هایی که این دو واژه به آن‌ها اشاره دارد، یعنی مصداق و محتوای آن‌ها به قدمت انسان است و تامل در باب آن‌ها به طلیعۀ تاریخ مدونِ بشر باز می‌گردد.
اگر گفته شود که خود مطالعه و تحقیق خاصی که روان‌شناسی دین نام دارد هم همین حکم را دارد، نباید مایۀ شگفتی شود.
در واقع، کلمۀ روان‌شناسی خود دلالت بر بعضی روابط با بعضی از ابعاد تجربۀ انسانی دارد که از دیرباز آن را «دینی» نامیده‌اند. با این وصف، وقتی که در طی قرن هجدهم، این واژه در اروپا رواج یافت، و به نظر می‌رسد که خود کلمه روان‌شناسی دو قرن پیش از آن وضع شده بوده است، به عنوان بخشی از سنت فلسفی که به نظریه‌های ادراک مربوط است، مطرح شد؛ و با الهیات یا دین، ربطی دورادور داشت. رفته‌رفته که مطالعۀ ادارکات هر چه بیشتر از رهیافت پیشینی (ماقبل تجربی) معرفت‌شناسی متعالی فاصله گرفت و جای خود را به روان‌شناسی «علمی»تر که مبتنی بر روش‌های زیست‌شناسی و فیزیک بود داد، پیوندهای بین روان‌شناسی و دین بازهم ضعیف‌تر شد. بنابراین، راه روان‌شناسی به دین، راهی هموار و آشنا و روشن، چنان‌که امروز تصور می‌شود، نبوده.
فیزیولوژی روان‌شناختی
بعید است که بتوان پیدایش روان‌شناسی دین را به کار یک فرد یا گروهی از متفکران نسبت داد؛ یا هم‌چنین این رشته به‌طور طبیعی از هیچ سنت خاصی برنیامده است. از سوی دیگر، اصولاً مشکل بتوان از «تولد» یا زایش و پیدایش دفعی این رشته سخن گفت، بلکه می‌توان گفت که روان‌شناسی دین، برخاسته از فضای فکری و فرهنگی خاصی است که در آن روش علمی و دین‌پژوهی به نحوی پخته و پیشرفته شدند که چون هر دو در معرض پرسش‌های مختلفی قرار گرفتند، به یکدیگر نزدیک شدند؛ به این معنی، روان‌شناسی دین برای دین‌پژوهی همان قدرانگیزه‌یی تازه بود که برای علم روان‌شناسی. فقط تأملات گذشته‌نگرانۀ یک نسل بعد، منشای خدماتی شد و مواجهۀ این دو رشته را تحقق بخشید و این رشته سرآغازی پیدا کرد، گو این که در این باب هم اتفاق نظر حاصل نیست.
این واقعیت را هم باید در نظر داشت که قرن نوزدهم شاهد نخستین شکوفایی بزرگ رهیافت‌های غیر فرقه‌گرایانه و روشمند به مطالعۀ پدیدارهای دینی در غرب بود. دین‌پژوهی با توجه به کشف، ترجمه و تصحیح متون دینی و فلسفی شرق، هم‌چنین ذوق و شوق تازه‌یی که پژوهش مردم‌شناختی جوامع ابتدایی به بار آورده بود، به سرعت روش‌ها و مدل‌هایی برای مقایسۀ سنت‌های مختلف به دست داد و به سنت‌های دینی غربی، مقام جدیدی در زمینه‌یی وسیع‌تر و عینی‌تر بخشید.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.