بدعت‌ها و ضرورت‌های نیما

چهار شنبه 25 حوت 1395/

mandegar-3در این متن و در متن شعر فارسی امروز، پرداختن به نیما، پرداختن به ضرورتِ نیماست؛ و هم‌زمان، ضرورتِ پرداختن به نیما.
برای رسیدن و پرداختن به هر دو ضرورت بالا، اما، متن کدام جهت را باید پی گیرد؟ کدام طرف، کدام سمتِ کار نیما، امروز به کار ما می‌آید؟ آشکارا آن جهتی که بتواند از تسلسل تقویمی بیرون بزند؛ زمان را درنوردد؛ از آن سال‌های مانده میانِ قرنِ درحالِ زوالِ قبلی، و قرن تازه و در راهِ فعلی‌ِ هجری‌ِ شمسی بگذرد و به حالا، به حالِ ما برسد. تنها چنین جهتی‌ست، و از خلال چنین مسیری، که می‌تواند ضرورتِ ما و نیما را به هم بپوندد، تا ضرورت نوشتن از نیما، همان ضرورتی بشود که او را در آن سال‌ها به نوشتن وا می‌داشت: (ضرورتِ) معاصرت.
حالا بررسی کردنِ و دریافتنِ مفهوم معاصرت را از همین پرانتزِ ضرورت آغاز کنیم: چرا پرانتز؟ چرا (ضرورت) و نه ضرورت؟ این دو هلال خمیده از کجا می‌آیند؟ از ضرورتِ به طور ضمنی نهفته در خود مفهوم معاصرت. در واقع، معاصرت را باید آن امری دانست که به محض به معرض آمدن و نمایان شدن، تمامِ آن‌چه را که پیش‌تر خود را به شکل و هیأتِ ضرورت می‌نمایانید، میان دو بازوی خمیده‌اش متوقف و معلق می‌گردانَد. به این معنا، معاصرت خودْ چیزی نیست جز ضرورتِ معاصرت.
از طرف دیگر، و از منظری لغت‌شناسانه، (امرِ) معاصر، قبل از هرچیز، ریشه در “عصر” دارد؛ و از این طریق است که با زمان رابطه می‌یابد. رابطه‌یی دوگانه: عصر، هم‌زمان که جزء و از جنس زمان است، با زمانِ سازندۀ خود تفاوت دارد. و درست به سبب همین تفاوت است که عصر نام می‌گیرد. عصر بازه‌یی در دل زمان است؛ پرانتزی با بازوان مبهم که ناگهان و در دقیقه‌یی تصمیم‌ناپذیر، در پیوستار راکد زمان ازلی ـ ابدی ظاهر می‌شود، در آن گسست می‌افکند، و به تعبیر عامیانه «آن را از راهِ راست منحرف می‌گرداند» و به جهتی دیگر می‌برد. «به بیان دقیق‌تر، معاصربوده‌گی نوعی رابطه با زمان است که از طریق قسمی ناپیوسته‌گی و زمان‌پریشی به آن اتصال می‌یابد. کسانی که به خوبی با دوران خود تطابق دارند و آن‌هایی که از هر لحاظ کاملاً به آن گره خورده‌اند، معاصران آن زمان نیستند.» در حالی که معاصر، متقابلاً با احضار تمام گذشتۀ متصل به، و هم‌زمان، آیندۀ انگار منتج از زمان حال، با حالِ حاضر زاویه می‌گیرد و آن را مسأله‌دار می‌سازد.
نیما چه‌گونه شعر فارسی را مسأله‌دار می‌سازد؟
آن رابطۀ دوگانۀ عصر و معاصر با زمان ـ در هرسه حالتِ صرفی‌اش ـ این‌جا نیز هم‌چنان در کار است: نیما، نخست باید از ماضی آغاز کند، از بعیدترین قرن‌ها، از منوچهری شروع کند و بیاید برسد به سعدی و حافظ و مولانا در میانه‌ها و استمرار داشته باشد تا «اعلا درجۀ ترقی‌ِ شعر پارسی» یعنی سبک هندی؛ و بعد بازهم جلوتر بیاید و به مکتب بازگشت و شعر مشروطه برسد و این‌گونه، با جمع کردن و تغلیظ تمام آن گذشته در نقطۀ اکنون، به زمان حال بیاید و در عین حال، از حال حاضر فاصله بگیرد. فاصله‌یی که او را معاصر می‌سازد و به این شکل، شعرش را به آینده، به آینده‌گان، به ما و پس از ما می‌رسانَد.
و ما، در ادامۀ متن، بررسی‌ِ مسایل نیما را با همین شکل ادامه می‌دهیم؛ با شکل شعر نیما که به شیوه‌یی شمایل‌گون، همان رابطۀ دوگانه با سنت شعر کلاسیک پارسی را بازمی‌نمایاند. چرا که از طرفی، شعر او مصالح و مظاهرِ شعر کلاسیک را، قافیه و ردیف و وزن عروضی و مصراع را دارد؛ اما از سوی دیگر، گرچه شعر او تمام این عناصر صوری و شکلی را در خود جمع می‌آورد، اما آن‌ها را سرِ جای معهود و مقررشان قرار نمی‌دهد. و گسست نیما، این‌جا نما می‌یابد. گویی دست شاعر چون تندبادی سهمگین به کلمات و ابیات برخورد کرده؛ قافیه‌ها را از سرجای گرم و نرم‌شان در انتهای مصرع‌ها (ی زوج) کنده و در سرتاسر تنۀ پُرپیچ و خم شعر پراکنده کرده؛ میانِ کلماتِ ادبی و مودبِ هم‌خانواده و هم‌ریشۀ شعر فارسی رخنه کرده، و کلماتی دهاتی و غیرادبی را، داروگ و سیولیشه و کک‌کی و کاچ و تلاجن و خیلی‌های دیگر را، از یک گویش محلی ـ طبری ـ به زور بین‌شان چپانده تا برای خود بچرخند و ول‌گردی کنند؛ و نهایتاً، با این پخش و پلا کردنِ کلمات، مصرع‌های شیک و شکیل شعر فارسی را، که شده به ضرب و زورِ ضرورتِ شعری و پس و پیش کردنِ ارکان جمله، و حتا گاه هجاهای کلمات، هم‌اندازه و از نظر صوتی و طولی مساوی‌ِ هم می‌شدند، دراز و کوتاه و بی‌قواره کرده.
به این صورت است که در رویارویی با شعر نیما، انگار با یک شعر کلاسیکِ از ریخت افتاده و دفرمه مواجه‌ایم؛ (بیهوده نیست که نیما اشعار خود را “قطعه” می‌نامد) و هم‌زمان، با شاعری که خلاف گذشته‌گان، جای آن‌که تمام هم‌وغمش را صرف نظم دادن به قوافی و آنکادْر کردن مصاریع کُند، پیاپی در حالِ به‌هم زدن و درهم ریختن صورت شعر فارسی‌ست؛ تا جایی که با کسر کردن‌ها و جابه‌جا گذاردن‌های مکررِ عناصر و صنایعِ شعر، ناگهان، شعر خوْد از میانِ صورت خونین و خط‌وخراش خوردۀ قطعه، سر بیرون کند.
همین موضع نیما، همین جایگاه ویژه که او را در مقام مُبدع، بنیان‌گذار و آغازگر قرار می‌دهد و برایش خطاب قرار دادن تمام شاعران پس از خود را میسر می‌سازد، او را مستعد بدل شدن به شمایل شبح‌گون “پدر” شعر نو می‌کند. و هم‌زمان می‌تواند آثارش را به میراث ادبی ـ فرهنگیِ آن تقلیل دهد.
و البته، هم‌چنین با شاعری که تنها این تغییرات شکلی را کافی نمی‌داند، و مدام در نامه‌ها و نوشته‌های پراکنده‌اش، از ضرورتِ تغییر طرز کار صحبت می‌کند: «عمده طرز کار است.» و به این منظور، در بازخوانی‌اش از متون کلاسیک، نظامی را به سبب نزدیکی به آن‌چه خود عینیت و ابژکتیو بودن شعر می‌خواند، به معاصرت برمی‌گزیند؛ و با همراهی‌ِ او در مقابل سنتِ وصفِ حالی‌ِ شعر فارسی جبهه می‌گیرد. تا باز به گفتۀ خودش «آن مدل وصفی و روایی را که در دنیای باشعورِ آدم‌هاست» جایگزین بیان سوبژکتیو شعر سنتی‌ِ فارسی سازد.
بنا بر همۀ این‌ها، یعنی به اتکای آن رابطۀ گسست ـ پیوستِ توامان از /با سنت/زمان؛ و همین‌طور «توانایی‌اش در معاصر بودن نه‌تنها با قرن و اکنونش، بل‌که هم‌چنین با فیگورهای اکنونیت در متون و اسناد گذشته» است که نیما می‌تواند تمام آن سنت “باشکوه و پرافتخارِ” متورم از فصاحت و بلاغت و صناعت را، یک‌جا، و در چند سطر کوتاه هریک از شعر/قطعه‌هایش احضار کند، در حالی‌که پیشاپیش در برابرش جهت گرفته است.
این‌گونه است که نیما در انتهای ادوار سرگیجه گرفتۀ شعر کلاسیک، نقطه‌یی می‌گذارد، و از آن نقطه به بعد را عصری می‌سازد که از او آغاز می‌شود و تا به امروزِ ما می‌رسد.
اگر تا این‌جا، پرداختن به نیما معاصرت را آن ضرورتی نمایانید که او را از نوشتن ناگزیر می‌کرد؛ حالا و از این نقطۀ متن به بعد، باید بکوشیم تا نشان دهیم که چرا باز و هم‌چنان، تنها معاصرت می‌تواند آن جهتی باشد که ما را در مسیری واصل به نیما قرار می‌دهد، و به دومین ضرورت، ضرورت پرداختن به او می‌رساند.
همان‌گونه که نیما با معاصر و مسأله‌دار کردن شعر فارسی، تمام شاعران فارسی‌زبان پس از خود را، تا به حال، و در هر سبک و شیوۀ سرایش، خطاب قرار داده ‌است؛ متقابلاً هر شاعرِ پس از او نیز، به محض خواستِ معاصرت، ناگزیر از احضار کردن و جهت‌گیری در برابر اوست. و درست به دلیلِ در معرضِ همین خطابِ دوسویه قرار داشتن است که پس از او، حتا شاعرانی که هنوز می‌خواهند در قالب‌ها و به شیوه‌های کلاسیک بنویسند، ناچارند تکلیف‌شان را با «نیمایی بودن یا نبودن» روشن کنند. زیرا به یک معنا، پس از نیما، نیمایی نبودن دیگر ناممکن شده‌است: او چنان با آغشته کردنِ سرتاسر شعر فارسی به ویروس معاصرت، در اجزا و سلول‌هایش رخنه کرده که در تمامیِ این سپهر همواره حاضر است؛ و حتا به طور کنایه‌آمیزی، در نیمایی نبودن (نیمایی ـ‌نه‌ـ بودن).
از طرف دیگر، همین موضع نیما، همین جایگاه ویژه که او را در مقام مُبدع، بنیان‌گذار و آغازگر قرار می‌دهد و برایش خطاب قرار دادن تمام شاعران پس از خود را میسر می‌سازد، او را مستعد بدل شدن به شمایل شبح‌گون “پدر” شعر نو می‌کند. و هم‌زمان می‌تواند آثارش را به میراث ادبی ـ فرهنگیِ آن تقلیل دهد.
تحت چنین شرایطی‌ست که برای تمام پسران خلف ـ شاعران نیمایی به معنای عام آن ـ هنگام مواجهه با هرگونه بدعت نظری و عملی، و یا هر ایدۀ حاملِ «عبور از نیما»، «بازگشت به نیما» واکنشی نه تنها وسوسه‌انگیز، که چونان ضرورتی محتوم می‌نماید. ضرورتی مشابه با آن که همواره مومنان و اهل صلاح را به «بازگشت به صدر» و «بازگشت به نص» فرا می‌خواند. اما در واقع، و به‌عکس، این آن شبح وسوسه‌گر است که خود همواره در حال بازگشت به آن‌هاست. این‌جاست که معاصرت می‌تواند هم‌چون تعویذ و باطل‌السحری عمل کند که ما را از میل بنیادگرانۀ رجعت به اصل و نصّ، خلاصی بخشد. تعویذی که در شمایل نیمای معاصر کار گذاشته شده، و میراثی‌ست که تنها پسران ناخلف او ـ فرزندان “مسأله‌ساز”ش ـ درش ‌می‌یابند. آن‌ها که می‌دانند نیما خودْ پیشاپیش از ما و نیما یوشیج عبور کرده و گذشته ‌است.
با بازگشت به بند دوم می‌توان گفت این معاصرت است که با تکه‌تکه کردن زمان، با بخش‌بندی و وقفه انداختن در آن، و خلق تفاوت کیفی میان زمانه و عصر نشان‌مان می‌دهد «بازگشت به نیما» نه تنها عقب کشیدن و پس رفتن در محور طولیِ زمان تقویمی و رسیدن به زمانی در ـ گذشته که «نیمای اصیل» در آن می‌زیست و می‌نوشت، نیست و نمی‌تواند باشد؛ بل‌که فرا روی و جلو آمدن تا عصری‌ست که نیمای معاصر در آن ضرورت نونوشتن را، همواره و مدام، درمی‌یابد. آن‌جا که به بیانی تمثیلی، با فاصله گرفتن از انوار کورکنندۀ زمان حاضر، می‌توان به «شبِ» نیما چشم دوخت و در آن مستقر شد. شب تاریکی که همواره همراه و پیایند هر عصر است؛ زیرا «تمام ادوار برای کسانی که به شکلی معاصر آن‌ها را تجربه می‌کنند، تیره و تارند. معاصر کسی‌ست که دقیقاً می‌داند به چه شیوه‌یی به این ظلمت چشم بدوزد، همان کسی که قادر است با فرو بردن قلمش در سیاهی‌ِ زمان حال بنویسد».
بنابراین، نتیجۀ غایی‌ِ پرداختن به ضرورت معاصرت، فاش کردنِ این حقیقت به ظاهر متناقض است که برای بازگشت به نیما، باید همواره و دایماً از او عبور کرد، تا بتوان نیمایی (نه) بود. چرا که شمایل نیمای معاصر، از اساس، جلو و ورای ما و زمان ماست که شکل می‌بندد. به عبارت دیگر، گرچه به علت پیوند داشتن با معاصرت و وام گرفتن، ضرورت آن بود که به محض نمایان شدنِ نیما، «نیمایی بودن» چونان ضرورتی ظاهر شد که برای همیشه خطِ‌ سیر و جهت شعر فارسی را دگرگون کرد، فرا رفتن از نیما آن ضرورتِ دوم، آن ضرورتِ بالقوۀ نهفته در خود نیمایی بودن است. ضرورتی که نتیجۀ محتوم معاصرت نیماست؛ و که این، همان ضرورتِ ماست.
بخش ادبیات تبیان
منبع: وازنا

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.